تبليغاتX
محرمانه
این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد


+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 15:38  توسط غزاله  | 

محسن روح الامینی با دهان شکسته از کهریزک روانه بهشت زهرا شد و پدرش با دهانی سالم راهی نشست مشترکی با رهبری شد تا در آنجا سخنرانی باشد که از مظلومیت مضاعف نظام شکوه کند و بگوید فتنه ای که در انتخابات اخیر به راه افتاده نظام را بیشتر مظلوم کرده است.



محسن، برادر نازنینم!

قلبم درد می گیرد از این درد مشترک. تو ولی آرام بخواب و بگذار من جای تو بشکنم اینبار که من این درد را سالها زیسته ام. بخواب محسن و خودت را به نشنیدن بزن، اینطوری بهتر است، من هزار بار این کار را کرده ام، حتما تو هم بلدی و می دانی چه می گویم. چند بار وقتی پدر از دست تو به مادر شکوه می کرد تو خودت را به خواب زدی و همه را شنیدی و بعد هیح به روی خودت نیاوردی؟ دوباره همان کن . من که گوشه کرسی زمستانی خانه مان ، سالها چنان ملحفه و پارچه به چشم و سر کشیدم که پدر خیالش راحت باشد و هرچه دل تنگش می خواهد از بی اعتقادی و بی احترامی ما به آقا برای مادر بگوید و مادر هی به او بگوید : « سخت نگیر، جوان است، درست می شود». راست می گفت مادر ما بزرگتر شدیم و درست تر شدیم و یاد گرفتیم که به جای پرخاشگری هایی که هر روز در صف نان و در راه مدرسه و صف بلند اتوبوس و تاکسی از مردم نسبت به آقا می شنیدیم، با متانت پرسشگری کنیم. ما بزرگتر شدیم و یاد گرفتیم به پدران آقا دوست مان چنان احترامی بگذاریم که مبادا دل پیرشان از بی احترامی ما به آقایشان بگیرد. ما بزرگتر شدیم و یاد گرفتیم جلوی پدرانمان همانگونه که آنها گاهی به تفکر اصلاح گرایانه و مدرن ما می تاختند، نتازیم . ما بزرگتر شدیم و از بزرگان مان راه و رسم «تحمل عقیده مخالف» را یاد گرفتیم اما پدران من و تو آنقدر شیدای آقا و شاکی ما بوده اند در تمام این سالها که هیچ دقت نکرده اند ما از گل نازکتر به آقایشان نگفته ایم . حتی زمانی که رد زخم آقا دوستانشان به تن مان مانده بود ما باز هم به حساب آقایشان نگذاشتیم و بیراه نگفتیم، فحش ندادیم، کلمات آلوده به خدمت نگرفتیم به امید آنکه شاید روزی نقد ساده ما به رفتار آقایشان را تاب بیاورند و اگر نه، حداقل از ما نخواهند که به دست بوسی و مظلق بودن انسانی تشنه باشیم که او هم خطا کار است همانند سایر انسان های کره زمین. این خواسته زیادی نبود اما ما به زیاده خواهی متهم بودیم، هم در خانه ، هم در جامعه. حالا که تو نیستی و من بارها به یاد دهان شکسته تو دهانم انگار می شکند و درد می گیرد، تصمیم گرفتم هیچ به روی خودم نیاورم و با پدرم بعد از دوماه تنها چند کلمه حرف بزنم تا دلم آرام گیرد در غربت این کشوری که هیچ اش مال من نیست. از غریبی من عمری نگذشته اما گاهی چنان به سرم می زند که می گویم شاید با دهان شکسته در بهشت زهرا خوابیدن، دل پدر را آرام تر می کند .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 15:34  توسط غزاله  | 

پاکی یعنی چی؟ نجابت ؟

به کی میگن دختر خوب ؟

با چه خط کشی آدم ها رو اندازه می گیرن که یکی میشه خوب و یکی دیگه بد؟

چی میشه که به خودمون اجازه میدیم درباره خوبی وبدی دیگران قضاوت کنیم؟

آیا دختر خوب توی ایران و افغانستان و اروپا یه معنی میده؟

آیا دختر خوب توی جردن و امام حسین و میدون اعدام یکی هستن؟

یه دختر باید چه ویژگیهایی داشته باشه که خوب تلقی بشه؟

چه کارهایی رو نباید بکنی تا دیگران فکر نکنند تو یه دختر ... هستی؟

آیا حق داریم کسی که نمی شناسیم رو قضاوت کنیم؟

آیا اینکه محبتت به دیگران رو نشون بدی جرمه؟

آیا اینکه با همه انسان وار رفتار کنی و جنس مخالف برات یه موجود عجیب نباشه کار بدیه؟

آیا دختر خوب کسیه که مثل سگ هار پهچه همه رو بگیره تا ثابت بشه نجیبه؟

آیا حتما باید وقتی اسم sex رو میشنوی از خجالت سرخ بشی؟

اگه sex  برای تو یه جنبه عادی زندگی تلقی بشه تو بی بند و باری؟

اگه دلت بخواد مزه زندگی رو بچشی و زندگی رو تجربه کنی دختر بدی هستی؟

دختر باید آروم بخنده؟

دختر باید بخنده؟

دختر باید بمیره !!! فقط همین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 21:19  توسط غزاله  | 

امشب جمع شدیم تا همگی از علی خداحافظی کنیم. علی پنج شنبه میره سوئد. رفتنی که احتمالا دیگه برگشتی نداره. خودش میگه تو روزهای قبل انتخابات که همه مست و شاد بودیم از تغییر، به اینکه به ایران برگرده فکر می کرده ولی الان ...

علی پنج شنبه میره. شاهین پارسال رفت. هوفر 2 هفته پیش و نوید 6 روز پیش. محمد چند ماه دیگه و ... بازم بگم؟

حالم از همه چی بهم میخوره ! از کشوری که دوستام رو یکی یکی ازم میگیره. از کشوری که انقدر توش به همه توهین شد، اینقدر نادیده گرفته شدن که یکی یکی عطای وطن رو به لقاش فروختن. که یکی یکی رفتن جایی که بهشون احترام گذاشته بشه، رفتن جایی که از خودشون نترسن.

مثل من که از خودم می ترسم. بس که ترسیدم نکنه دیگران بفهمن درونم کیه، بس که ترسیدم دیگران بدونن چه کارهایی کردم و چه فکر هایی دارم. بس که سعی کردم مثل یه در بسته باشم. اینقدر ترسیدم و ترسیدم و ترسیدم از دیگران که حالا از وجود خودم هم می ترسم.

حتی مَهدی هم میره. گیرم که فاصله اش باهام فقط یه خیابون خیلی طولانی باشه. طولانی اندازه همه خاطرات مَهدی از پلی تکنیک. نه خاطرات مَهدی تمومی داره و نه فاصله ما.

حتی از خاطرات مَهدی هم حالم بد میشه ! خاطراتی که حتما پر مبارزه است، پر از شکست، پر از فریاد و شاید حتی پر از عشق، پر از رویای آزادیو پر از دوست هایی که دیگه نیستن. مَهدی هم میره و می دونم واسه گذشتن از گذشته اش از من هم میگذره. میره که از نو بسازه. میره که یه غزاله جدید پیدا کنه و روزها سر به سر اون بذاره تا جیغش در بیاد، با اون هر روز 10 بار قهر و آشتی میکنه و حتی به اون توی درس هاش کمک میکنه!

ولی من اینجا می مونم ! با جای خالی دوست هایی که حتی مطمئن نیستم که آیا من براشون تو قد و قواره یه دوست بودم یا نه ! من مجبورم بمونم و باور کنم که وقت رفتن من که بشه،، هیچ کس نمونده که بهم بگه دلش برام تنگ میشه ! من قسمتی از گذشته همه میشم که قرار پشت سر گذاشته بشه تا یه زندگی جدید شروع بشه !

کاش انقدر شهامت داشتم که حداقل بهشون بگم چقدر دوسشون دارم. کاش انقدر جرات داشتم که اعتراف کنم گرچه واسه هیچ کدومشون نقطه پررنگی نبودم ولی اونا برام همیشه مهم بودن. خیلی مهم تر از اونی که خودشون فکر می کنن.

کاش علی می دونست چقدر دلم واسه حرص هایی که از دستش می خوردم تنگ میشه . واسه وقت هایی که انقدر صدای بوق تلفن رو در می آورد که بالاخره عصبانی بشم. واسه وقت هایی که می نشست و با بچه ها بحث هایی میکرد که حرصم در میومد.

کاش حداقل جرات میکردم قبل از اینکه دیر شه به محمد و مَهدی بگم چقدر دوسشون دارم.

مَهدی که هیچ وقت نتونستیم بیشتر از 2 دقیقه با هم جدی حرف بزنیم بس که دل آدم از حرف زدن درد می گرفت و بس که مَهدی تو دار بود و بس که بدش میومد قبل از اینکه خودش شروع کنه به حرف هی ازش سوال بپرسی و پاپی اش بشی. کاش می دونست بعدا چقدر دلم واسه یکی که حرف هامو بفهمه تنگ میشه. کاش می دونست اگه نباشه نمی دونم وقتی کمیته انضباطی منو میخواد و هزار برخورد ناجور باهام میکنه برم به کی بگم.

یا محمد که همیشه آروم به کارهام میخنده و همیشه مسئولیت پذیره. محمد که هر وقت همه سر به سرم میذارن می رم پیشش و بهش می گم و اون بازم فقط میخنده. محمد که هر وقت از دستم عصبانی میشه و میخواد حرصم رو در بیاره بهم میگه "خانوم محترم" و من یواشکی میخندم و بلند غر می زنم که " این خانوم محترم از فحش هم بدتره " و اون بازم میخنده. محمد که سعی می کنه باهام مهربون باشه و من نمی دونم آیا واقعا منو به عنوان یه دوست قبول داره یا نه ! آیا من جایی از زندگی اش هستم یا نه؟

علی پنج شنبه میره. محمد دنبال کارهاشه واسه هر چه زودتر رفتن و مَهدی بیقراره که برای همیشه از پلی تکنیک فرار کنه !

علی میره و من هنوز نمی دونم چرا سهم ما از وطن بی کسی و دربدری شد؟ چی شد که قسمت ما این شد که زندگیمون رو بذاریم رو دوشمون و بریم جایی که حرمت انسانیتمون رو نگه دارن ! همون حرمتی که ما یه عمر نگه می داریم و همه یه عمر بهمون میخندن؟

پ.ن : کاش اگه قرار بود دختر باشم یکی بودم مثل دیگران. کاش مامانم می تونست بهم افتخار کنه. کاش مجبور نبودم فرار کنم ! من هم میرم، میرم جایی که شبیه دیگران نبودن، اتهام هر روزه من نباشه . از این همه جنگ خسته ام. از این همه بی هم نفسی خسته ام.  و می دونم چند سال دیگه به خستگی هام دربدری و آوارگی هم اضافه شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:40  توسط غزاله  | 


پنجشنبه گذشته عليرضا همراه با پدرش براي شركت در چهلم شهداي سركوب اخير به بهشت ندا رفته بودن در هنگام بازگشت لحظه اي دست عليرضا از دست پدرش جدا مي شود ، در اين هنگام دست او از زندگي كوتاه مي شود عليرضا بر اثر اصابت ضربه ي باتوم كه به سرش خورد دچار خونريزي مغزي شد و به شهادت رسيد روحش شاد عليرضا فقط 12 سال سن داشت
. خانواده عليرضا بعد از 4 روز بالاخره ديروز توانستند جنازه او را از پزشك قانوني تحويل بگيرند

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 10:57  توسط غزاله  | 

دوشنبه 12 مرداد - ساعت 6 تا 8 راهپیمایی از ونک تا میدان ولیعصر

چهارشنبه 14 مرداد  9 صبح  -   میدان بهارستان مقابل مجلس
 

ايران فقط تهران نيست ، تمام شهرهاي ايران بپا خيزيد. ...

ايراني باغيرت يکبار ديگر حماسه بسازيم

هموطنان عزیز بهتر است دیگر دست از سر این اعترافات دروغین و ساختگی برداریم و به اطلاع رسانی گسترده و سریع برای دوشنبه 12 مرداد ماه بپردازیم. باور بفرمایید تمام این خیمه شب بازیها به خاطر این است که مردم را در کما فرو ببرند و اینها همه برگ آخر بازی کثیفشان است. مگر ما نمیدانستیم

 اگر این اقایان بدون شکنجه پی به اشتباهاتشون بردند و به رهبری ایمان اوردند ، چرا این روش های مهربانانه رو با بقیه اجرا نمی کنن تا همه متوجه اشتباهمون بشیم؟

تهران :ونک ...... شيراز : فلکه گاز ( بلوار ارم – فلکه نمازي ).... مشهد : پارک ملت ( بلوار سجاد – فلکه احمد آباد)... اصفهان : سي و سه پل ( چهارراه نظر – ميدان فيض)... تبريز : چهارراه آبرسان (ميدان دانشسرا –ميدان قونقا )... گرگان : خيابان شاليکوبي ( بلوار ناهارخوران )... اهواز : چهارراه نادري ( زيتون کارمندي – فلکه سوم کيانپارس)... اروميه : ميدان مرکزي (آ خيابان خيام )... يزد : چهارراه دولت آباد ( ميدان اميرچخماق)... بندرعباس : مقابل مجتمع ستاره جنوب ( ميدان وليعصر)... رشت : سه راه حاجي آباد ( اول پارک شهر ، دوم ميدان لاکاني)... بوشهر : ميدان امام ( خيابان مطهري)... اراک : ميدان باغ ملي ( دروازه تهران)... کرمانشاه : ميدان جوانشير ( چهارراه جوانشير).... قم : ميدان سعيدي ( ميدان مطهري)... قزوين : ميدان آزادي (ميدان عارف قزويني)... اردبيل : چهارراه امام (آميدان آزادي).... همدان : ميدان امام (ميدان بوعلي)... ايلام : ميدان امام (چهارراه جمهوري)... کرمان : ميدان آزادي (ميدان باغ ملي)... خرم آباد : ميدان آزادي ( پارک شريعتي)... سنندج : ميدان اقبال ( پارک استقلال)... بيرجند : ميدان دوم رحيم آباد ( ميدان اول)... بجنورد : روبروي مجتمع ارم (چهارراه مخابرات)... ساري : سه راه قارن ( فلکه ساعت)... سمنان : ميدان معلم (ميدان مطهري)... ياسوج : ميدان هفت تير ( پارک چمران)... زاهدان : پاساژ قائم ( ميدان آزادي)... زنجان : سبزه ميدان (حسينيه اعظم).... شهرکرد : ميدان فردوسي ( چهارراه بازار)... ما پيروزيم.....چون بيشماريم.......ما قدرتمنديم ....چون بسياريم............ ......... دوشنبه 12 مرداد - ساعت 6الي 8 راهپيمايي و پياده روي آرام از ميدان ونک تا ميدان وليعصر. چهارشنبه - 14 مرداد تجمع ميليوني بهارستان-مجلس

 

وقت کم است . سریعتر اطلاع رسانی کنید
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 17:42  توسط غزاله  | 

سلام آقای ابطحی عزیز

امروز 10 مرداد 1388. همین الان توی BBC توی دادگاه دیدمتون. دیدنتون توی اون حال و روز خیلی وحشتناک تر از اونی بود که فکر می کردم. از وقتی دیدمتون بغض داره خفه ام می کنه !

دیدم که به انقلاب مخملی اعتراف می کردید ، اعتراف کن برادر! اگه اعتراف کردن نجاتت میده اعتراف کن. این بیرون هیچ کس باور نمی کنه که شما قصد نابودی کشور با انقلاب مخملی رو داشتی. هیچ کس باور نمی کنه جاسوسی و اقدام علیه امنیت مردم و هزار کوفت دیگه رو.

شما واسه ما همون روحانی تپل  دوست داشتنی و آزاد اندیشی که پا به پای ما همه 4 سال تلخ گذشته رو گذروندی. همه روزهای سیاه رو به امید روشنایی پشت سر گذاشتی و به همه امید فردای بهتر دادی. شما که به جای توهین و نادیده گرفتن نسل من با ما وبلاگ نوشتی و به ادبیات و فرهنگ و منش ما احترام گذاشتی.

به خاطر اتفاق هایی که افتاده از شما شرمنده ام. از دخترت و همه اعضای خانواده ات هم شرمنده ام. شرمنده ام که من و خانواده ام داریم زندگی عادی رو می گذرونیم و شما که دغدغه ات راحتی و آزادی ما بود اینطوری ...

کاش کاری از دستم بر میومد. امشب میرم پشت بام و با همه  وجودم الله اکبر می گم. مرگ بر دیکتاتور هم . کاش خدا صدای منو بشنوه !

 

                                                                                                                        غزاله

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 17:50  توسط غزاله  | 

طرح بزرگ روزه سبز در نیمه شعبان

                                          

سبزپوشان ایرانی روز نیمه شعبان برای آزادی اسرا و پیروزی حق و در هم کوبیدن ظلم

و برای بهره مندی از الطاف خداوندی برای شادی روح شهیدان روز نیمه شعبان را به روزه می نشینند

شما هم ثبت نام کنید

برای ثبت نام در قسمت نظرات لینک زیر نام کوچک و حرف اول فامیلی خود را وارد کنید(علی.ر)

ربنا افرغ علینا صبرا و ثبت اقدامنا و نصرنا علی القوم الکافرین


http://www.rouzeyesabz.blogfa.com/
+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 21:14  توسط غزاله  | 

توی زندگی یه وقتایی هس که احساس می کنی روحت زیر بار مشکلات خم می شه ! انگار می بینی و با تمام وجود احساس می کنی که چه جوری با فشارها می جنگه ولی آروم آروم کمرت رو می بینی که داره خم میشه !

یه وقتایی هست که  احساس می کنی بند بند وجودت داره از هم پاره میشه بس که روحت درد داره !

منتظر خبرم ! یه خبر مهم که فکر کردن بهش هم روانم رو بهم میریزه و البته فشارهای 2 ماه گذشته هم که گفتن نداره

من بازم می جنگم، حتی اگه خرد شدن روحم رو ببینم. نباید نسخه ای که واسه بقیه می پیچیدم رو یادم بره : خدا به هیچ کس بییشتر از توانش مشکل نمیده

نباید کم بیارم ! باید یادم بمونه که درد جلای روحمه

پی نوشت : امیر حسین رو دیشب آزاد کردن ، هنوز ندیدمش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 8:16  توسط غزاله  | 

دیروز خوب بود

همونطور که انتظار داشتم جمعیت عالی بود هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی! آدم از دیدن همچین مردمی مغرور میشه به خودش! کیف می کنی وقتی می بینی زن و مرد و پیر و جوون اینقدر با هم مهربون هستن! اینقدر فهیم و آگاه!

کاش امیرحسین هم آزاد بود! فردا امتحان هایی که به خاطرش عقب انداختیم رو باید بدیم، فکر نکنم دیگه بچه ها راضی به عقب انداختن امتحان بشن! تحمل جای خالی یه دوست که تنها جرمش عقیدشه و مدتهاست خبری ازش نیست خیلی سخته!

کاش همه آزاد شن!

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 16:44  توسط غزاله  |